خدایا دلی ده که تو را ببینم
کوتاه ولی آموزنده
کشتی که دجار بحران گشته و شکسته شده بود و تنها بازمانده از آن به جزیره خالی از سکنه رسید او با دلی لرزان دعا کرد که خدا ،نجاتش دهد .و روز ها را به امید یاری رسانی سپری میکرد ولی کسی نمی آمد . سر انجام خسته و در مانده تصمیم گرفت از تخته پاره ها ی بجای مانده از کشتی کلبه ای برای خود بسازد تا از عوامل زیانبار محیط محفوظ باشد اما روزی که برای جستجوی غذا از کلبه بیرن رفت و هنگام مراجعت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی غلیظ از آن به آسمان میرود او که کاملا همه چیز را از دست رفته میدید و از شدت خشم و اندوه به شدت ناامیدی شده بود فریاد زد که (خدایا چطور راضی شدی با من چنین کنی ؟ ) و اما فردای آن روز با صدای بوق کشتی که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید در کمال ناباوری وقتی کشتی را که برای نجاتش آمده بود دید از کشتی بان پرسید شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم کشتی بان جواب داد
ما متوجه علایمی که با دود میدادی ، شدیم
بیاد داشته باشیم که هر آنچه از خدا رسد ، خیر مطلق است
بنام آرامش دهند دلها که یکتا خالق هستی است
با حافظ
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
چشم میگون ، لب خندان ، دل خرم با اوست
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی
او سلیمان زمان است که خاتم با اوست
روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکین که بدان عارض گندمگون است
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامی دارش
زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست

